تبليغاتX
♥♥♥♥باز هم ساقي♥♥♥♥
خدایا از آنانم مدار که در لباس دین نان میخورند خدایا از آنانم بدار که برای دین نان میخورند
شعر زیبایی که از شنیدنش خاطرات روزهای از دست رفته برایم تازه میشود . شاید ارغوان زندگیم را در کنار خویش بیابم ( ارغوان زندگی من جسم نیست )

شعر ارغوان از هوشنگ ابتهاج ( خدا سلامتش بدارد ) یکی از زیباترین شعرهایی است که در چند سال اخیر خوانده ام .

۲۶ دیماه ۱۳۹۰ - روز تولدم و روز گم شدن ارغوانم

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آنچنان نزديك است
كه چو بر ميكشمش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي‌انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من.                                                    
امير هوشنگ ابتهاج (ه ا سايه فروردين 1363
)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 8:40  توسط ساقی - حامد  | 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.

در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند.
و ایــن اســت عــشــق واقــعــی........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/27ساعت 17:41  توسط ساقی - حامد  | 

                       

 

 آنکس که بداند و بداند که بداند

  اسب شرف از گنبد گردون بستاند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بيدار کنيدش که بسي خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خويش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

از ابن یمین

 

 

اما چنين است درکشور ما

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

بايد برود غازبه بصحرا بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خويش به گوري بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتي و پول خر خويش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست رياست ابدالدهر بماند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/26ساعت 14:13  توسط ساقی - حامد  | 

 

 

در حلقه عارفان بيدل

 

گشتيم در اين وادي حيراني و مستيم

اندر طلبت از من و از خويش گسستيم

در درگه عشاق دمي سر بنهاديم

پيمانه پُر از جام بديديم و شكستيم

در راه فنا فارغ از اين عقل و دل و جان

خود را به سر زلف پريشان تو بستيم

از آتش هجرت چه بگوييم و چه سازيم

اميد دل ماست همان عهد كه بستيم

پيمانه عشقت چو نظر بر دل ما كرد

صد جام دگر در دل ديوانه شكستيم

ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم

پوشيده چه گوييم همه باده پرستيم

ما در پي آنيم كه در بزم حضورت

مستانه بگوييم ، خريدار الستيم

                                                                                              ساقي – 12 ديماه 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/25ساعت 14:25  توسط ساقی - حامد  | 

 

 

در سردر کاروانسرایی

تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمائم این خبر را

از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا! خلق

روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد

تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق

می رفت که مؤمنین رسیدند

این آب آورد آن یکی خاک

یک پیچه ز گِل بر او بریدند

ناموس به باد رفته ای را

با یک دو سه مشت گِل خریدند

چون شرع نبی ازین خطر جَست

رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی

چون شیر درنده می جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را

پاچین عفاف می دریدند

لبهای قشنگ خوشگلش را

مانند نبات می مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر

در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می شد

مردم همه می جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا

یکباره به صور می دمیدند

طیر از وکرات و وحش از حجر

انجم ز سپهر می رمیدند

این است که پیش خالق و خلق

طلاب علوم روسفیدند

با این علما هنوز مردم

از رونق ملک ناامیدند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/15ساعت 16:49  توسط ساقی - حامد  | 

 

مهندس متبحر ............................................

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود
اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار

 


کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها ............................

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.

 

جراح قلب و تعمیر کار ..................................

 

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/15ساعت 16:46  توسط ساقی - حامد  | 

"

 

 

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
بچه ها همگی با ادب بودند.
دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟
پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!
متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.
بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...  

  " حامد "

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 17:59  توسط ساقی - حامد  | 

"

 

گاهي هنرمندان واقعي ، كاري ميكنند ، كارستان

وچه زيبا نقاشي است . اثر استاد مرتضی کاتوزیان

يك دنيا حرف ، يك دنيا فكر .

بيائيد در مورد اين تابلوي نقاشي كه اثر هنرمند ايراني است دقايقي فكر كنيم .

 

نویسنده : حامد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 16:25  توسط ساقی - حامد  | 

 

آیا پطرس فداکار بود ؟

پسر خوبی بود.ماه بود.گل بود.تپل بود.شب بود .کسی آن اطراف نبود.اسمش پطروس بود.هلندی بود.وقتی انگشتش را فرو کرد در سوراخ سد تازه معلوم شد فداکار بود.

کتاب کلاس چهارم بود.ما بودیم و پطروس بود و قهرمانی که با خاطرش بزرگ شدیم.ماجرای خاطرخواهی بود.نوستالژی بود.قهرمان ما بود.تازه آن صفحه کتاب عکس پطروس را هم نداشت.هرکداممان یک جوری تصویرش کردیم...که خسته بود.رنگ پریده بود.انگشتش کرخ شده بود...یک کمی پایین تر کلمات و ترکیب های تازه بود.کرخ یعنی سست،بیحس...بیحس آن روزها هنوز سرهم بود.

گذشت تا من اینجا پطروس را دیدم...

 

مجسمه اش در هلند بود.همین جوری داشت جلوی سوراخ سد را می گرفت.دیدم اصلا اسمش پطروس نبود.هانس بود.هانس یک شخصیت تخیلی بود یک نویسنده امریکایی به نام مری میپ داچ نوشته بود.مری خودش هم هیچ وقت به هلند سفر نکرده بود.بعدها هلند از این قهرمان خیالی یک مجسمه ساخته بود.رفتم تازه سراغ یک پروفسور ادبیات هلند.پروفسور اد هانسن که از قضا رایزن فرهنگی هلندی ها هم بود.خبر نداشت ما نسل در نسل با خاطره و خیال پطروس بزرگ شدیم.خبر نداشت ما ناراحت می شویم اگر بفهمیم پطروسی در کار نبود.تخیلی بود.اسمش هم تازه این نبود.

**********                                                                       

حالا سرزمین من پر از قهرمان بود.قهرمان زیر خروار ها خاک قهوه ای خفته بود.صبح بود وپطروس ...که اینقدر دوستش داشتم یک گوشه بیهوش افتاده بود.

 

این متن وبلاگ کامران نجف زاده - همون خبرنگار بیست و سی که از فرانسه اخراجش کردن . قشنگ بود و من هم خوشم اومد - گفتم شاید برای شما هم جالب باشه !!!!!!

امروز هرچی بگیم برمیگرده به اینکه مسئله سیاسی میشه - اما نه وبلاگمون سیاسیه نه ما آدمش هستیم . اما دلم برای خودمون سوخت - چند سال با خیال پطرس و چوپان دروغگو و دهقان فداکار و حسین فهمیده زندگی کردیم ..............

تازه اگر هم همه اونها درست باشه . هیچ میدونید که خیلی از اونها از کتابهای بچه هامون حذف شدن . شاید دهقان فداکار و .... رفتن " گیم نت " تا " بت من " و  " مرد عنکبوتی" و ..... بازی کنن .

پیشنهاد من هم به کامران نجف زاده اینه که بذاریم قهرمانان سرزمین خودمون آسوده استراحت کنن . چون اگر الان بودن هیچ کس قبولشون نداشت و هیچکس بهشون احترام نمیذاشت . بذاریم تو عمق تاریخ بخوابن تا شاید بعد از ما ...... شاید! اونها رابفهمن ..............

راستی تا حالا فکر کردین ما چقدر قهرمان - قهرمان تر از پطرس داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذریم ........... به ماچه مربوط کی آمد وکی رفت ......................

  

                                         نوشته : حامد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 8:45  توسط ساقی - حامد  | 

در این قسمت قصد داریم - به خواست خدا - مراحل چندگانه عرفان را مورد بررسی قرار دهیم . امید است مورد عنایت شما قرار گیرد .

مقام اول : توبه

سلوك چيست و سالك كيست ؟

 سلوك در لغت به معني راه و روش است و اصطلاحي است در عرفان وسالك اسم فاعل سلوك است به معناي شخصي كه اين راه ( شناخت خدا و رسيدن به خدا ) را مي پيمايد . كه خيلي كوتاه به آن ميپردازيم .

از مقامـات تَبَتُّـل تافـنا                                             پلـه پلـه تاملاقـات خـدا  

            شيخ محمود شبستري ( نويسنده كتاب ارزشمند گلشن راز ) در مورد سلوک سالک ميفرمايد : " سلوك سالك سفري معنوي است ودر اين سفر مراحلي را طي ميكند واز منازلي ميگذرد ، در هر مرحله ، مقامي است ، كه سالك به آن ميرسد و پس از اينكه در آن مقام به كمال رسيد به مقام بالاتر ( مقام بعدي ) ميرود . مقام مرتبه اي از مراتـب سلوك است كه به سعي و كوشـش و اراده و اختيار سالك بدست مي آيد ،(6) در عـرفان" مقام"  بــا " حال" تفاوت دارد ، حال آنی وگذرا و مقام ماندنی و تغییر ناپذیر است( مثلا دزدی در مورد خاص حالی به او دست میدهد و توبه میکند ، اما چند روز بعد دزدی خود را تکرار میکند این حال است و چون ماندنی نیست ارزش بالائی ندارد .اما اگر دزدی طی مشاهده مسائلی یا شنیدن جملاتی کاملاً از دزدی دست بشوید واین عمل بد را کاملا ترک کند او به مقام توبه رسیده است- مانند بشر حافی و فضیل ایاز -  و چون مقام ، فراموش نشدنی است هرگز آنرا ترک نمی کند )وبه این دلیل است هرکه به توبه واقعی رسید مقامی از مقامها را می یابد، وگر نه بنده ضعیفی چون حقیر هر روز توبه میکنیم و روز بعدآن گناه را انجام میدهیم. این توبه خوب است ولی ارزشی ندارد .  

لیک استغفار هم در دست نیست            ذوق توبه نَقل هر سر مست نیست

امکان ندارد سالك از مقام خود بالاتر رود بي آنكه آن مقام را بطور كامل درك نكرده باشد . در جريان آن مقامات و گذشتن از آنها آئينه دل صاف ميشود و از جهان معني ، به او فيضها ميرسد .(7)

خدایا حالتی ده تا در آن حالت تورا بینم        

سپس آنرا مقامم کن که دائم با تو بنشینم

        عزالدين كاشاني در " مِصباحُ الهِدايَه " در مورد مقامات ميفرمايد : مقامات در اصطلاح صوفيه اقامت بنده است در عبادت از آغاز سلوك به درجه اي كه به آن توسل كرده است و شرط سالك آنست كه از مقامي به مقام ديگر ترقي كند

ترتيب و تعداد منازل و مراحل و نظم آنها در عارفان مختلف است . 

             مثلا  : ابو نصر سراج ، شيخ عطار نيشابوري و ...  مراحل سلوك را هفت مرحله ميدانند ، از طلب آغاز و به فنا یا توحید ختم ميشود .         

 هفت شهر عشق را عطار گشت                  ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم    

           ابو محمد الكلاباذي در كتاب ( التعريف لِمذهبِ اهل التصوف ) از توبه شروع ميكند و به توحيد ختم ميشود ." عزالدين كاشاني" مقامات را ده مرحله ميداند واز توبه شروع وبه رضا ختم ميشود ،" ابوالحسن سري بن المفلس السقطي" ( استاد و دائي شيخ جنيد بغدادي ) عقيده داشت هر يك از انبياء را مقاماتي است مثلا : مقام حضرت آدم ( ع ) توبه است ."روز بهان اصفهاني " مقامات را به هزار و يك مرحله بر شمرده است  و" خواجه عبدا... انصاري" در كتاب ( صد ميدان ) به صد مرحله ."شیخ ابو سعید ابوالخیر" در( مقامات الاربعین ) به چهل مقام  و......... مختصراً عرض مي شود ،   برخي به يك ، دو ، سه ، هفت ،چهارده ، بیست ، چهل ، هفتاد ، صد ، هفتصد ، هزار و  هزار و يك مرحله گفته اند .(9)

از تو تا مقصود بیش از یک ، دو گامی بیش نیست                        

  یکقدم بر نفس خود نه ، دیگری بر کوی دوست

یا

از ره خويـش تا به خـانه دل                                عاشقـان را هزار و يك منـزل

يا

ره عشق را دويدم ، همه روي خاروخارِه      

بخدا هـزار منـزل به اميد يك نظـاره

تمام اينها اختلافات عددي و نگاه عارفان است به راه پر نشيب و فراز سلوك الي ا... تا رسيدن به منزل آخر كه لقاءا... است و ديدار حضرت حق ، مقصود یکی است و مقصد هم یکجاست ، اما شاید به تناسب زمانی که در آن می زیسته اند و حال و مقام آنها ،  اینگونه اختلافات عددی به وجود آمده است ،  اما في الجمله اكثر آنها توبه را منزل اول خوانده اند .

        ادامه دارد ........................                                                                               

     نویسنده : حامد مداح

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/03ساعت 8:29  توسط ساقی - حامد  |